على اكبر دهخدا

1347

امثال و حكم ( فارسى )

گر توكل ميكنى در كار كن * كسب كن پس تكيه بر جبار كن جهد حق است و دوا حق است و درد * منكر اندر نفى جهدش جهد كرد گفت صوفى قادر است آن مستعان * كه كند سوداى ما را بىزيان آنكه آتش را كند ورد و شجر * هم تواند كرد اين را بىضرر آنكه گل آرد برون از عين خار * هم تواند كرد اين دى را بهار آنكه ز او هر سرو آزادى كند * قادر است او غصه را شادى كند گفت قاضى گر نبودى امر مر * ور نبودى خوب و زشت و سنگ و در ور نبودى نفس و شيطان و هوا * گر نبودى زخم و چاليش و وغا پس بچه نام و لقب خواندى ملك * بندگان خويش را اى منتهك چون بگفتى اى صبور و اى حليم * كى بگفتى اى شجاع و اى كريم رستم و حمزه و مخنث يك بدى * علم و حكمت باطل و مندك شدى علم و حكمت بهر راه و بىرهى است * چون همه ره باشد آن حكمت تهى است . مولوى . و يحك ! العلك ظننت قضاء لازما ، و قدرا حاتما . و لو كان كذلك لبطل الثواب و العقاب ، و سقط الوعد و الوعيد . ان اللّه سبحانه امر عباده تخييرا ، و نهاهم تحذيرا . و كلف تيسيرا . و لم يكلف عسيرا و اعطى على القليل كثيرا ، و لم يعص مغلوبا ، و لم يطع مكرها ، و لم يرسل الانبياء لعبا ، و لم ينزل الكتاب لعباده عبثا ، و لا خلق السماوات و الارض و ما بينهما باطلا . و ذلك ظن الذين كفروا فويل للذين كفروا من نار . از نهج البلاغه . اختيارى هست ما را در جهان * حس را منكر نتانى شد عيان سنگ را هرگز نگويد كس بيا * وز كلوخى كس كجا جويد وفا آدمى را كس كجا گويد بپر * يا بيا اى كور و در من درنگر گفت يزدان ما على الاعمى حرج * كى نهد بر ما حرج رب الفرج كس نگويد سنگ را دير آمدى * يا كه چوبا ، تو چرا بر من زدى اين‌چنين واجستها مجبور را * كس نگويد يا زند معذور را امر و نهى و خشم و تشريف و عتيب * نيست جز مختار را اى پاك جيب . . . * . . . اوستادان كودكان را ميزنند * آن ادب سنگ سيه را كى كنند هيچ گوئى سنگ را فردا بيا * ور نيائى من دهم بد را سزا هيچ عاقل مر كلوخى را زند * هيچ با سنگى عتابى كس كند